شيخ محمد بن طاهر السماوي ( مترجم : عباس جلالي )
203
ابصار العين في انصار الحسين ( ع ) ( سلحشوران طف ) ( فارسي )
« عباس ! سوار شو و به سوى آنان برو و از آنها بپرس براى چه بدين جا آمدهاند » . عباس عليه السّلام سوار بر مركب شد و به اتفاق بيست جنگجو از جمله حبيب بن مظهّر و زهير بن قين نزديك سپاه دشمن آمد و علت آمدن آنان را بدان سامان جويا شد . در پاسخ عباس عليه السّلام گفتند : از امير ، دستور آمده كه يا به اطاعت وى درآييد و يا مهياى نبرد باشيد . عباس عليه السّلام بدانها فرمود : شتابزده عمل نكنيد تا نزد ابا عبد اللّه عليه السّلام بازگردم و تصميم شما را به او اطلاع دهم . سپاه توقف كرد و به حضرت گفتند : نزد حسين برو و او را در جريان قرار ده و پاسخ وى را برايمان بياور . عباس عليه السّلام نزد برادر برگشت و يارانش در همان جا توقف كردند . حبيب به زهير گفت : اگر دوست دارى با اين مردم سخن بگو و گرنه من با آنان سخن بگويم . زهير گفت : شما نخست پيشنهاد كردى ، بنا بر اين ، خود با آنان سخن بگو و بدين ترتيب ، حبيب با آنان سخن گفت كه در بيان شرح حال وى گذشت و عزرة بن قيس با اين جمله كه تو خودستايى مىكنى ، به حبيب اعتراض كرد . زهير گفت : خداوند ما را تزكيه و هدايت فرموده ، اى عزره ! تو را نصيحت مىكنم از خدا بترسى . اى عزره ! تو را به خدا سوگند مىدهم در شمار افرادى كه در قتل و كشتار انسانهاى پاك ، گمراهان را يارى مىكنند ، قرار مگير . عزره گفت : اى زهير ! چه شد ؟ تو كه از نظر ما شيعه و پيرو اهل بيت نبودى و از عثمان هوادارى مىكردى . زهير پاسخ داد : آيا اكنون از سخنانم در نمىيابى كه من از دوستداران آنانم ؟ ! به خدا سوگند ! من نه هيچگاه نامهاى به او نوشتم و نه پيكى نزدش فرستادم و نه به او وعدهء همكارى دادم ، ولى در مسير راه با او همنوا گشتم ، زمانى كه او را ديدم به ياد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و جايگاه آن حضرت افتادم و پى بردم كه دشمنان وى و حزب شما دربارهء آن حضرت چه تصميمى دارند ، مصمّم شدم به يارى او بشتابم و در جمع هوادارانش قرار گيرم و براى حفظ حق خدا و رسولش